محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1142
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
عطادهنده تر و عفوكننده تر بود . و از همه ملكان نزديك مردمان آن دشمنتر كه او كم عطاتر و كم عفوتر و نابخشاينده تر . و ايدون كن كه اندر چهار كار هيچ سستى نكنى : يكى حاكمى كه دادشان يك از ديگر بدهد ، و ديگر صاحب شرطى كه راهها ايمن دارد ، و اميرى كه راههاى ولايت و ثغرها استوار دارد تا دشمنى غلبه نتواند كردن . و چنان كن كه سپاه را به وقت روزى دهى [ 394 b ص ] و تأخير نكنى ، و به روى خوش با ايشان سخن گويى . خداى تعالى ترا بدين همه كه گفتم توفيق دهاد . و منصور مهدى را كوشكى بنا كرده بود به بغداد به محلهء رصافه . چون او را ولى عهد كرد آنجا فرود آوردش . و هر كس به نزديك او به تهنيت آمدند و از شهرها بيامدند و شاعران شعرها گفتند . و مردى از شعرا نام او مؤمل بن اميل شعرى گفت و منصور را و مهدى را بستود سخت نيكو . و مهدى او را بيست هزار درم داد . و منصور را دل [ بر ] نداشت از بخيلى كه بود . و بفرمود تا آن شاعر را طلب كردند و پيش او آوردند و گفت : يا مؤمّل ، اين بيست هزار درم كز مهدى بستدى چه كردى ، باز ده . گفت : يا امير المؤمنين ، درم ايدر است و ليكن تو بارى شعر بشنو تا بنگرى كه اين مقدار خود ارزد . گفت : بگو . مؤمّل شعر پيش او روايت كرد : شعر هو المهدىّ الَّا أنّ فيه * مشابه صورة القمر المنير تشابه ذا وذا فهما اذا ما * أنارا مشكلان على البصير فهذا فى الظَّلام سراج ليل * وهذا فى النّهار سراج نور و لكن فضّل الرّحمان هذا * على ذا بالمنابر والسّرير اين قصيده دراز است . چون منصور شعر بشنيد گفت نيكو است و ليكن بيست هزار درم نيرزد . بفرمود تا چهار هزار درم او را دادند و ديگر از او باز ستدند و مردمان منصور را از آن سبب زشت گفتند و مهدى چون شنيد كه مردمان منصور را بدان عيب همى كنند ، بدان ترسيد كه آن شاعر [ ايشان ] را هجا كند . پس آن بيست هزار درم ديگر باره بازداد از خواستهء خويش .